تبلیغات
ترنّم انتظار

كد عكس تصادفی

                    ترنّم انتظار

یابن الحسن!
گر بیایی کُشدم شوق نیایی کُشدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی
***
اللهم ارنی الطلعة الرشیدة و الغرة الحمیدة...


 

در سال 1371، سربازی كه در معراج شهدا خدمت می‌كرد و اسمش «رنجبر» بود، با چشم‌هایی گریان آمد و گفت «شب گذشته در یك رؤیا، یكی از شهدای گمنام به من گفت «می‌خواهند مرا به عنوان شهید گمنام دفن كنند، اما وسایل و پلاكم همراهم است».
به آن سرباز جوان گفتم «در اینجا خیلی‌ها خواب‌های مختلف می‌بینند اما دلیل نمی‌شود كه صحت داشته باشد؛ تو خسته‌ای، الان باید استراحت كنی» آن سرباز رفت؛ صبح كه آمد دوباره گفت «آن شهید دیشب به من گفت در كنار جنازه‌ام یك بادگیر آبی رنگ دارم كه دور آن را گِل، پوشانده است داخل جیب آن، پلاك هویت، جانماز، كارت پلاك و چشم مصنوعی‌ام ـ‌ شهید در عملیات خیبر در جزیره مجنون از ناحیه چشم مجروح شده بود و چشم او را تخلیه كرده و به جای آن چشم مصنوعی گذاشته بودند ـ وجود دارد» به آن جوان گفتم «برو سالن معراج شهدا اما اگر اشتباه كرده باشی باید بروی و شلمچه را شخم بزنی!».

سرباز وارد سالن معراج شهدا شد و پیكرها را یكی یكی بررسی كرد تا اینكه پیكر شهید مورد نظر را با نشانه‌هایی كه داده بود، یافت. پس از اطلاع دادن این جریان به مسئولان و پیگیری قضیه، توانستم خانواده شهید را پیدا كنم.

با برادر شهید تماس گرفتم و به او گفتم «برادر شما جانباز ناحیه چشم بوده و در عملیات كربلای 5 در سال 1365 به شهادت رسیده و مفقود شده است؟» گفت «بله تمام نشانه‌هایی كه می‌گویید، درست است» به او گفتم «برای شناسایی به همراه مادر به معراج شهدا بیایید»؛ برادر شهید گفت «مادرم تازه قلبش را عمل كرده اگر این موضوع را به او بگویم هیجان‌زده می‌شود و ممكن است اتفاقی برایش بیفتد».

اما فردای آن روز دیدیم یكی از برادرها به همراه مادر شهید به معراج آمدند؛ بچه‌ها به مادر چیزی نگفته بودند و مادر شهید با صلابتی كه داشت، رو به من كرد و گفت «شهید گمنام در اینجا دارید؟» گفتم «بله تعدادی از شهدای تفحص شده در معراج هستند كه گمنام‌اند» مادر شهید مفقود گفت «می‌توانم شهدا را ببینم؟» گفتم «بفرمایید».

مادر وارد سالن معراج شهدا شد؛ به پیكرهایی كه فقط تكه‌هایی از استخوان از آن باقی مانده بود، نگریست و خود را به پیكر همان شهیدی كه آن سرباز جوان نیز او را شناسایی كرده بود، رساند.

مادر شهید رو به ما كرد و گفت «دیشب فرزندم به خوابم آمد و گفت من در معراج شهدا هستم و می‌خواهند مرا به عنوان شهید گمنام دفن كنند» به مادر شهید گفتم «شما از كجا مطمئن هستید كه این فرزند شماست؟» ابروهایش را توی هم كرد و گفت «من مادرم و بوی بچه‌ام را احساس می‌كنم».

برای اینكه از این موضوع یقین پیدا كنم و احساس مادری را در وی ببینم، به مادر شهید مفقود گفتم «اگر برای شما مقدور است لحظه‌ای از سالن خارج شوید، اینجا كار داریم». مادر شهید از سالن بیرون رفت و در گوشه‌ای نشست؛ در این فاصله پیكر مطهر شهید را جابجا كردم؛ بعد از مدتی به وی گفتم «الآن می‌توانید بیایید داخل». مادر شهید وارد سالن شد و بدون هیچ تردیدی به سمت پیكر فرزند شهیدش رفت درحالی كه ما جای او را تغییر داده بودیم؛ و به ما گفت «من یقین دارم كه این پسرم است؛ او به من گفته بود كه برمی‌گردد».

غوغایی در معراج شهدا به پا شد؛ خواهران و برادران شهید مفقود، گریه می‌كردند؛ مادر شهید رو به فرزندانش كرد و گفت «برای چه گریه می‌كنید؟ این امانتی بود كه خداوند به من داده بود، از من گرفت؛ حالا هم كه استخوان‌هایش را برایم آورده‌اند دوباره امانتی را به خودش تحویل می‌دهم

منبع:shefaat.net





نوشته شده در تاریخ شنبه 9 مهر 1390 توسط فاطمه شیدا


درباره وبلاگ
آرشیو مطالب ترنّم انتظار
آخرین مطالب ترنّم انتظار
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
لوگوی دوستان

E-Mail Someone!

 

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service