تبلیغات
ترنّم انتظار

كد عكس تصادفی

                    ترنّم انتظار

یابن الحسن!
گر بیایی کُشدم شوق نیایی کُشدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی
***
اللهم ارنی الطلعة الرشیدة و الغرة الحمیدة...


بحثى درباره ماجراى عاشورا عرض مى‏كنم. اگرچه در این زمینه، بسیار سخن گفته شده است و ما هم عرایضى كرده ‏ایم؛ اما هرچه اطراف و جوانب این حادثه عظیم و مؤثّر و جاودانه بررسى مى‏شود، ابعاد تازه‏تر و روشنگریهاى بیشترى از آن حادثه آشكار مى‏شود و نورى بر زندگى ما مى‏تاباند. در مباحث مربوط به عاشورا، سه بحثِ عمده وجود دارد:

یكى بحث علل و انگیزه‏هاى قیام امام حسین علیه‏السّلام است، كه چرا امام حسین قیام كرد؛ یعنى تحلیل دینى و علمى و سیاسى این قیام. در این زمینه، ما قبلاً تفصیلاً عرایضى عرض كرده‏ایم؛ فضلا و بزرگان هم بحثهاى خوبى كرده‏اند. امروز وارد آن بحث نمى‏شویم.
بحث دوم، بحث درسهاى عاشوراست كه یك بحث زنده و جاودانه و همیشگى است و مخصوص زمان معیّنى نیست. درس عاشورا، درس فداكارى و دیندارى و شجاعت و مواسات و درس قیام للَّه و درس محبّت و عشق است. یكى از درسهاى عاشورا، همین انقلاب عظیم و كبیرى است كه شما ملت ایران پشت سر حسین زمان و فرزند ابى‏عبداللَّه الحسین علیه‏السّلام انجام دادید. خود این، یكى از درسهاى عاشورا بود. در این زمینه هم من امروز هیچ بحثى نمى‏كنم.

بحث سوم، درباره‏ى عبرتهاى عاشوراست كه چند سال قبل از این، ما این مسأله را مطرح كردیم كه عاشورا غیر از درسها، عبرتهایى هم دارد. بحث عبرتهاى عاشورا مخصوص زمانى است كه اسلام حاكمیت داشته باشد. حداقل این است كه بگوییم عمده این بحث، مخصوص به این زمان است؛ یعنى زمان ما و كشور ما، كه عبرت بگیریم.
ما قضیه را این‏گونه طرح كردیم كه چطور شد جامعه اسلامى به محوریّت پیامبر عظیم‏الشّأن، آن عشق مردم به او،آن ایمان عمیق مردم به او، آن جامعه سرتاپا حماسه و شور دینى و آن احكامى كه بعداً مقدارى درباره آن عرض خواهم كرد، همین جامعه ساخته و پرداخته، همان مردم، حتّى بعضى همان كسانى كه دوره‏هاى نزدیك به پیامبر را دیده بودند، بعد از پنجاه سال كارشان به آن‏جا رسید كه جمع شدند، فرزند همین پیامبر را با فجیعترین وضعى كشتند؟! انحراف، عقبگرد، برگشتن به پشت سر، از این بیشتر چه مى‏شود؟!
زینب كبرى سلام‏اللَّه‏علیها در بازار كوفه، آن خطبه عظیم را اساساً بر همین محور ایراد كرد: « یَا أَهْلَ الْكُوفَةِ یَا أَهْلَ الْخَتْلِ وَ الْغَدْرِ وَ الْخَذْل‏...أتبكون؟!». مردم كوفه وقتى كه سرِ مبارك امام حسین را بر روى نیزه مشاهده كردند و دختر على را اسیر دیدند و فاجعه را از نزدیك لمس كردند، بنا به ضجّه و گریه كردند. فرمود: «أتبكون؟!»؛ گریه مى‏كنید؟! « فَلَا رَقَأَتِ الدَّمْعَةُ وَ لَا هَدَأَتِ الرَّنَّة »؛ گریه‏تان تمامى نداشته باشد. بعد فرمود: « إِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَیْمانَكُمْ دَخَلًا بَیْنَكُم‏ » این، همان برگشت است؛ برگشت به قهقرا و عقبگرد. شما مثل زنى هستید كه پشمها یا پنبه‏ها را با مغزل نخ مى‏كند؛ بعد از آن كه این نخها آماده شد، دوباره شروع مى‏كند نخها را از نو باز كردن و پنبه نمودن! شما در حقیقت نخهاى رشته خود را پنبه كردید. این، همان برگشت است. این، عبرت است. هر جامعه اسلامى، در معرض همین خطر هست.
امام خمینىِ عزیز بزرگ ما، افتخار بزرگش این بود كه یك امّت بتواند عامل به سخن آن پیامبر باشد. شخصیت انسانهاى غیر پیامبر و غیر معصوم، مگر با آن شخصیت عظیم قابل مقایسه است؟ او، آن جامعه را به وجود آورد و آن سرانجام دنبالش آمد. آیا هر جامعه اسلامى، همین عاقبت را دارد؟ اگر عبرت بگیرند، نه؛ اگر عبرت نگیرند، بله. عبرتهاى عاشورا این‏جاست.
ما مردم این زمان، بحمداللَّه به فضل پروردگار، این توفیق را پیدا كرده‏ایم كه آن راه را مجدّداً برویم و اسم اسلام را در دنیا زنده كنیم و پرچم اسلام و قرآن را برافراشته نماییم. در دنیا این افتخار نصیب شما ملت شد. این ملت تا امروز هم كه تقریباً بیست سال از انقلابش گذشته است، قرص و محكم در این راه ایستاده و رفته است. اما اگر دقّت نكنید، اگر مواظب نباشیم، اگر خودمان را آن‏چنان كه باید و شاید، در این راه نگه نداریم، ممكن است آن سرنوشت پیش بیاید. عبرت عاشورا، این‏جاست.
حال من مى‏خواهم مقدارى درباره موضوعى كه چند سال پیش آن را مطرح كردم و بحمداللَّه دیدم فضلا درباره آن بحث كردند، تحقیق كردند، سخنرانى كردند و مطلب نوشتند، با توسّع صحبت كنم. امروز مى‏خواهم یك گذر اجمالى به این مسأله بكنم و اگر خدا توفیق دهد، در واقع یك كتاب را در قالب یك خطبه بریزم و به شما عرض كنم.
اوّلاً حادثه را باید فهمید كه چقدر بزرگ است، تا دنبال عللش بگردیم. كسى نگوید كه حادثه عاشورا، بالاخره كشتارى بود و چند نفر را كشتند. همان‏طور كه همه ما در زیارت عاشورا مى‏خوانیم: «لقد عظمت الرّزیّه و جلّت و عظمت المصیبة»، مصیبت، خیلى بزرگ است. رزیّه، یعنى حادثه بسیار بزرگ. این حادثه، خیلى عظیم است. فاجعه، خیلى تكان دهنده و بى‏نظیر است.
براى این كه قدرى معلوم شود كه این حادثه چقدر عظیم است، من سه دوره كوتاه را از دوره‏هاى زندگى حضرت ابى‏عبداللَّه‏الحسین علیه‏السّلام اجمالاً مطرح مى‏كنم. شما ببینید این شخصیتى كه انسان در این سه دوره مى‏شناسد، آیا مى‏توان حدس زد كه كارش به آن‏جا برسد كه در روز عاشورا یك عده از امّت جدّش او را محاصره كنند و با این وضعیت فجیع، او و همه یاران و اصحاب و اهل بیتش را قتل‏عام كنند و زنانشان را اسیر بگیرند؟
این سه دوره، یكى دوران حیات پیامبر اكرم است. دوم، دوران جوانى آن حضرت علیه‏السّلام ، یعنى دوران بیست‏وپنجساله تا حكومت امیرالمؤمنین علیه‏السّلام است. سوم، دوران فترت بیست ساله بعد از شهادت امیرالمؤمنین تا حادثه كربلاست.
در دوران حیات پیامبر اكرم، امام حسینعلیه‏السّلام عبارت است از كودك نور دیده سوگلى پیامبر. پیامبر اكرم دخترى به نام فاطمه علیها‏السّلام دارد كه همه مردم مسلمان در آن روز مى‏دانند كه پیامبر فرمود: «انّ اللَّه لیغضب لغضب فاطمة»؛ اگر كسى فاطمه را خشمگین كند، خدا را خشمگین كرده است. «و یرضى لرضاها»؛اگر كسى او را خشنود كند، خدا را خشنود كرده است. ببینید، این دختر چقدر عظیم‏المنزله است كه پیامبر اكرم در مقابل مردم و در ملأ عام، راجع به او این‏گونه حرف مى‏زند. این مسأله‏اى عادّى نیست.
پیامبر اكرم این دختر را در جامعه اسلامى به كسى داده است كه از لحاظ افتخارات، در درجه اعلاست؛ یعنى على‏بن‏ابى‏طالب علیه‏السّلام. او، جوان، شجاع، شریف، از همه مؤمنتر، از همه باسابقه‏تر، از همه شجاعتر و در همه میدانها حاضر است. كسى است كه اسلام به شمشیر او مى‏گردد؛ هر جایى كه همه در مى‏مانند، این جوان جلو مى‏آید، گره‏ها را باز مى‏كند و بن‏بستها را مى‏شكند. این داماد محبوب عزیزى كه محبوبیت او نه به خاطر خویشاوندى، بلكه به خاطر عظمت شخصیت اوست، همسر نودیده پیامبر است. كودكى از اینها متولّد شده است و او حسین‏بن‏علىعلیه‏السّلام است.
البته همه این حرفها درباره امام حسن علیه‏السّلام هم هست؛ اما من حالا بحثم راجع به امام حسین علیه‏السّلام است؛ عزیزترین عزیزان پیامبر؛ كسى كه رئیس دنیاى اسلام، حاكم جامعه اسلامى و محبوب دل همه مردم، او را در آغوش مى‏گیرد و به مسجد مى‏برد. همه مى‏دانند كه این كودك، محبوب دلِ این محبوبِ همه است. او روى منبر مشغول خطبه خواندن است كه این كودك، پایش به مانعى مى‏گیرد و به زمین مى‏افتد. پیامبر از منبر پایین مى‏آید، او را در بغل مى‏گیرد و آرامش مى‏كند. ببینید؛ مسأله این است.
پیامبر درباره امام حسنعلیه‏السّلام و امام حسینِعلیه‏السّلام شش، هفت ساله فرمود: «سیّدى شباب اهل الجنّه»؛ اینها سرور جوانان بهشتند. اینها كه هنوز كودكند، جوان نیستند؛ اما پیامبر مى‏فرماید سرور جوانان اهل بهشتند. یعنى در دوران شش، هفت سالگى هم در حدّ یك جوان است؛ مى‏فهمد، درك مى‏كند، عمل مى‏كند، اقدام مى‏كند، ادب مى‏ورزد و شرافت در همه وجودش موج مى‏زند. اگر آن روز كسى مى‏گفت كه این كودك به دست امّت همین پیامبر،بدون هیچ‏گونه جرم و تخلّفى به قتل خواهد رسید، براى مردم غیرقابل باور بود؛ همچنان كه پیامبر فرمود و گریه كرد و همه تعجّب كردند كه یعنى چه؛ مگر مى‏شود؟!
دوره دوم، دوره بیست‏وپنجساله بعد از وفات پیامبر تا حكومت امیرالمؤمنین است. حسینِ جوان، بالنده، عالم و شجاع است. در جنگها شركت مى‏جوید، در كارهاى بزرگ دخالت مى‏كند، همه او را به عظمت مى‏شناسند؛ نام بخشندگان كه مى‏آید، همه چشمها به سوى او برمى‏گردد. در هر فضیلتى، در میان مسلمانان مدینه و مكه، هر جایى كه موج اسلام رفته است، مثل خورشیدى مى‏درخشد. همه براى او احترام قائلند. خلفاى زمان، براى او و برادرش احترام قائلند و در مقابل او، تعظیم و تجلیل و تبجیل و تجلیل مى‏كنند و نامش را به عظمت مى‏آورند. جوان نمونه دوران، و محترم پیش همه. اگر آن روز كسى مى‏گفت كه همین جوان، به دست همین مردم كشته خواهد شد، هیچ كس باور نمى‏كرد.
دوره سوم، دوره بعد از شهادت امیرالمؤمنین است؛ یعنى دوره غربت اهل بیت علیهم‏السّلام. امام حسن و امام حسین علیهم االسّلام باز در مدینه‏اند. امام حسین علیه‏السّلام ، بیست سال بعد از این مدت، به صورت امام معنوى همه مسلمان، مفتى بزرگ همه مسلمانان، مورد احترام همه مسلمانان، محل ورود و تحصیل علم همه، محل تمسّك و توسّل همه كسانى كه مى‏خواهند به اهل بیت اظهار ارادتى بكنند، در مدینه زندگى كرده است. شخصیت محبوب، بزرگ، شریف، نجیب،اصیل و عالم. او به معاویه نامه مى‏نویسد؛ نامه‏اى كه اگر هر كسى به هر حاكمى بنویسد، جزایش كشته شدن است. معاویه باعظمتِ تمام این نامه را مى‏گیرد، مى‏خواند، تحمّل مى‏كند و چیزى نمى‏گوید. اگر در همان اوقات هم كسى مى‏گفت كه در آینده نزدیكى، این مرد محترم شریفِ عزیزِ نجیب - كه مجسّم‏كننده اسلام و قرآن در نظر هر بیننده است - ممكن است به دست همین امّت قرآن و اسلام كشته شود - آن هم با آن وضع - هیچ‏كس تصوّر هم نمى‏كرد؛ اما همین حادثه باورنكردنى، همین حادثه عجیب و حیرت‏انگیز، اتّفاق افتاد. چه كسانى كردند؟ همانهایى كه به خدمتش مى‏آمدند و سلام و عرض اخلاص هم مى‏كردند. این یعنى چه؟ معنایش این است كه جامعه اسلامى در طول این پنجاه سال، از معنویت و حقیقت اسلام تهى شده است. ظاهرش اسلامى است؛ اما باطنش پوك شده است.خطر این‏جاست. نمازها برقرار است، نماز جماعت برقرار است، مردم هم اسمشان مسلمان است و عدّه‏اى هم طرفدار اهل‏بیتند!
البته من به شما بگویم كه در همه عالم اسلام، اهل بیت را قبول داشتند؛ امروز هم قبول دارند و هیچ كس در آن تردید ندارد. حبّ اهل بیت در همه عالم اسلام، عمومى است؛ الان هم همین‏طور است. الان هم هر جاى دنیاى اسلام بروید، اهل بیت را دوست مى‏دارند. آن مسجدى كه منتسب به امام حسین علیه‏السّلام است و مسجد دیگرى كه در قاهره منتسب به حضرت زینب سلام الله علیها است، ولوله زوّار و جمعیت است. مردم مى‏روند قبر را زیارت مى‏كنند، مى‏بوسند و توسّل مى‏جویند.
همین یكى، دو سال قبل از این، كتابى جدید - نه قدیمى؛ چون در كتابهاى قدیمى خیلى هست - براى من آوردند،كه این كتاب درباره معناى اهل بیت نوشته شده است. یكى از نویسندگان فعلى حجاز تحقیق كرده و در این كتاب اثبات مى‏كند كه اهل بیت، یعنى على، فاطمه، حسن و حسین. حالا ما شیعیان كه این حرفها جزو جانمان است؛ اما آن برادر مسلمان غیرشیعه این را نوشته و نشر كرده است.این كتاب هم هست، من هم آن را دارم و لابد هزاران نسخه از آن چاپ شده و پخش گردیده است.
بنابراین، اهل‏بیت محترمند؛ آن روز هم در نهایت احترام بودند؛ اما در عین حال وقتى جامعه تهى و پوك شد، این اتّفاق مى‏افتد. حالا عبرت كجاست؟ عبرت این‏جاست كه چه كار كنیم جامعه آن‏گونه نشود. ما باید بفهمیم كه آن‏جا چه شد كه جامعه به این‏جا رسید. این، آن بحث مشروح و مفصّلى است كه من مختصرش را مى‏خواهم عرض كنم.
اوّل به عنوان مقدّمه عرض كنم: پیامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه خطوط اصلى آن چند چیز بود. من درمیان این خطوط اصلى، چهار چیز را عمده یافتم: اوّل، معرفت شفّاف و بى‏ابهام؛ معرفت نسبت به دین، معرفت نسبت به احكام، معرفت نسبت به جامعه، معرفت نسبت به تكلیف، معرفت نسبت به خدا، معرفت نسبت به پیامبر، معرفت نسبت به طبیعت. همین معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى شد و جامعه اسلامى را در قرن چهارم هجرى به اوج تمدّن علمى رساند. پیامبر نمى‏گذاشت ابهام باشد. در این زمینه، آیات عجیبى از قرآن هست كه مجال نیست الان عرض كنم. در هر جایى كه ابهامى به وجود مى‏آمد، یك آیه نازل مى‏شد تا ابهام را برطرف كند.
خطّ اصلى دوم، عدالت مطلق و بى‏اغماض بود. عدالت در قضاوت، عدالت در برخورداریهاى عمومى و نه خصوصى - امكاناتى كه متعلّق به همه مردم است و باید بین آنها باعدالت تقسیم شود - عدالت در اجراى حدود الهى، عدالت در مناصب و مسوؤلیت‏دهى و مسؤولیت پذیرى. البته عدالت، غیر از مساوات است؛ اشتباه نشود. گاهى مساوات، ظلم است. عدالت، یعنى هر چیزى را به جاى خود گذاشتن و به هر كسى حقّ او را دادن. آن عدل مطلق و بى‏اغماض بود. در زمان پیامبر، هیچ كس در جامعه اسلامى از چارچوب عدالت خارج نبود.
سوم، عبودیّت كامل و بى‏شریك در مقابل پروردگار؛ یعنى عبودیّت خدا در كار و عمل فردى، عبودیّت در نماز كه باید قصد قربت داشته باشد، تا عبودیّت در ساخت جامعه، در نظام حكومت، نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى میان مردم بر مبناى عبودیّت خدا كه این هم تفصیل و شرح فراوانى دارد.
چهارم، عشق و عاطفه جوشان. این هم از خصوصیّات اصلى جامعه اسلامى است؛ عشق به خدا، عشق خدا به مردم؛ «یحبّهم و یحبّونه»، «ان اللَّه یحبّ التّوابین و یحبّ المتطهّرین»، «قل ان كنتم تحبّون اللَّه فاتّبعونى یحببكم اللَّه». محبت، عشق، محبت به همسر، محبّت به فرزند، كه مستحبّ است فرزند را ببوسى؛ مستحّب است كه به فرزند محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به همسرت عشق بورزى و محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به برادران مسلمان محبّت كنى و محبّت داشته باشى؛ محبّت به پیامبر، محبّت به اهل بیت؛ «الاّ المودّة فى القربى».
پیامبر این خطوط را ترسیم كرد و جامعه را بر اساس این خطوط بنا نمود. پیامبر حكومت را ده سال همین‏طور كشاند. البته پیداست كه تربیت انسانها كار تدریجى است؛ كار دفعى نیست. پیامبر در تمام این ده سال تلاش مى‏كرد كه این پایه‏ها استوار و محكم شود و ریشه بدواند؛ اما این ده سال، براى این كه بتواند مردمى را كه درست برضدّ این خصوصیّات بار آمدند، متحوّل كند، زمان خیلى كمى است. جامعه جاهلى، در همه چیزش عكس این چهار مورد بود؛ مردم معرفتى نداشتند،در حیرت و جهالت زندگى مى‏كردند، عبودیّت هم نداشتند؛ طاغوت بود، طغیان بود،عدالتى هم وجود نداشت؛ همه‏اش ظلم بود، همه‏اش تبعیض بود - كه امیرالمؤمنین در نهج‏البلاغه در تصویر ظلم و تبعیض دوران جاهلیت، بیانات عجیب و شیوایى دارد، كه واقعاً یك تابلوِ هنرى است؛ «فى فتن داستهم باخفافها و وطئتهم باظلافها»- محبّت هم نبود، دختران خود را زیر خاك مى‏كردند، كسى را از فلان قبیله بدون جرم مى‏كشتند - «تو از قبیله ما یكى را كشتى، ما هم باید از قبیله شما یكى را بكشیم!» - حالا قاتل باشد، یا نباشد؛ بى‏گناه باشد،یا بى‏خبر باشد؛ جفاى مطلق، بى‏رحمى مطلق، بى‏محبّتى و بى‏عاطفگى مطلق.

مردمى را كه در آن جوّ بار آمدند، مى‏شود در طول ده سال تربیت كرد، آنها را انسان كرد، آنها را مسلمان كرد؛ اما نمى‏شود این را در اعماق جان آنها نفوذ داد؛ بخصوص آن‏چنان نفوذ داد كه بتوانند به نوبه خود در دیگران هم همین تأثیر را بگذارند.

مردم پى‏درپى مسلمان مى‏شدند. مردمى بودند كه پیامبر را ندیده بودند. مردمى بودند كه آن ده سال را درك نكرده بودند. این مسأله «وصایت»ى كه شیعه به آن معتقد است، در این‏جا شكل مى‏گیرد. وصایت، جانشینى و نصب الهى، سرمنشأش این‏جاست؛ براى تداوم آن تربیت است، والّا معلوم است كه این وصایت، از قبیل وصایتهایى كه در دنیا معمول است، نیست، كه هر كسى مى‏میرد، براى پسر خودش وصیت مى‏كند. قضیه این است كه بعد از پیامبر، برنامه‏ هاى او باید ادامه پیدا كند.

حالا نمى‏خواهیم وارد بحثهاى كلامى شویم. من مى‏خواهم تاریخ را بگویم و كمى تاریخ را تحلیل كنم، و بیشترش را شما تحلیل كنید. این بحث هم متعلّق به همه است؛ صرفاً مخصوص شیعه نیست. این بحث، متعلّق به شیعه و سنّى و همه فِرَق اسلامى است. همه باید به این بحث توجّه كنند؛ چون این بحث براى همه مهم است.
و اما ماجراهاى بعد از رحلت پیامبر. چه شد كه در این پنجاه سال، جامعه اسلامى از آن حالت به این حالت برگشت؟ این اصل قضیه است، كه متن تاریخ را هم بایستى در این‏جا نگاه كرد. البته بنایى كه پیامبر گذاشته بود،بنایى نبود كه به زودى خراب شود؛ لذا در اوایلِ بعد از رحلت پیامبر كه شما نگاه مى‏كنید، همه چیز - غیر از همان مسأله وصایت - سرجاى خودش است: عدالتِ خوبى هست، ذكْرِ خوبى هست، عبودیّت خوبى هست. اگر كسى به تركیب كلى جامعه اسلامى در آن سالهاى اوّل نگاه كند، مى‏بیند كه على‏الظّاهر چیزى به قهقرا نرفته است.البته گاهى چیزهایى پیش مى‏آمد؛ اما ظواهر، همان پایه‏گذارى و شالوده‏ریزى پیامبر را نشان مى‏دهد. ولى این وضع باقى نمى‏ماند. هر چه بگذرد، جامعه اسلامى بتدریج به طرف ضعف و تهى‏شدن پیش مى‏رود.
ببینید، نكته‏اى در سوره مباركه حمد هست كه من مكرّر در جلسات مختلف آن را عرض كرده‏ام. وقتى كه انسان به پروردگار عالم عرض مى‏كند «اهدنا الصّراط المستقیم» - ما را به راه راست و صراط مستقیم هدایت كن - بعد این صراط مستقیم را معنا مى‏كند: «صراط الّذین انعمت علیهم»؛ راه كسانى كه به آنها نعمت دادى. خدا به خیلی ها نعمت داده است؛ به بنى اسرائیل هم نعمت داده است: «یا بنى‏اسرائیل اذكروا نعمتى الّتى انعمت علیكم».نعمت الهى كه مخصوص انبیا و صلحا و شهدا نیست: «فاولئك مع الّذین انعم‏اللَّه علیهم من النّبیّین والصّدّیقین والشّهداء والصّالحین». آنها هم نعمت داده شده‏اند؛ اما بنى‏اسرائیل هم نعمت داده شده‏اند.كسانى كه نعمت داده شده‏اند، دوگونه‏اند:
یك عدّه كسانى كه وقتى نعمت الهى را دریافت كردند، نمى‏گذارند كه خداى متعال بر آنها غضب كند و نمى‏گذارند گمراه شوند. اینها همانهایى هستند كه شما مى‏گویید خدایا راه اینها را به ما هدایت كن. «غیرالمغضوب علیهم»، با تعبیر علمى و ادبیش، براى «الّذین انعمت علیهم» صفت است؛ كه صفت «الّذین»، این است كه «غیرالمغضوب علیهم و لاالضّالّین»؛ آن كسانى كه مورد نعمت قرار گرفتند، اما دیگر مورد غضب قرار نگرفتند؛ «و لاالضّالّین»، گمراه هم نشدند. یك دسته هم كسانى هستند كه خدا به آنها نعمت داد، اما نعمت خدا را تبدیل كردند و خراب نمودند. لذا مورد غضب قرار گرفتند؛ یا دنبال آنها راه افتادند، گمراه شدند. البته در روایات ما دارد كه «المغضوب علیهم»، مراد یهودند، كه این، بیان مصداق است؛ چون یهود تا زمان حضرت عیسى، با حضرت موسى و جانشینانش، عالماً و عامداً مبارزه كردند. «ضالّین»، نصارى‏ هستند؛ چون نصارى‏ گمراه شدند. وضع مسیحیّت این‏گونه بود كه از اوّل گمراه شدند - یا لااقل اكثریتشان این‏طور بودند - اما مردم مسلمان نعمت پیدا كردند. این نعمت،به سمت «المغضوب علیهم» و «الضالّین» مى‏رفت؛ لذا وقتى كه امام حسین علیه‏السّلام به شهادت رسید، در روایتى از امام صادق علیه‏السّلام نقل شده است كه فرمود: «فلما ان قتل الحسین صلوات‏اللَّه‏علیه اشتدّ غضب اللَّه تعالى على اهل الارض»؛ وقتى كه حسین علیه‏السّلام كشته شد، غضب خدا درباره مردم شدید شد. معصوم است دیگر. بنابراین، جامعه مورد نعمت الهى، به سمت غضب سیر مى‏كند؛ این سیر را باید دید. خیلى مهمّ است، خیلى سخت است، خیلى دقّت نظر لازم دارد.
من حالا فقط چند مثال بیاورم. خواص و عوام، هر كدام وضعى پیدا كردند. حالا خواصى كه گمراه شدند، شاید«مغضوب علیهم» باشند؛ عوام شاید «ضالّین» باشند. البته در كتابهاى تاریخ، پُر از مثال است. من از این‏جا به بعد،از تاریخ «ابن‏اثیر» نقل مى‏كنم؛ هیچ از مدارك شیعه نقل نمى‏كنم؛ حتى از مدارك مورّخان اهل سنّتى كه روایتشان در نظر خود اهل سنّت، مورد تردید است - مثل ابن‏قتیبه - هم نقل نمى‏كنم. «ابن‏قتیبه دینورى» در كتاب «الامامة والسیّاسة»، چیزهاى عجیبى نقل مى‏كند كه من همه آنها را كنار مى‏گذارم.
وقتى آدم به كتاب «كامل التواریخ» ابن‏اثیر مى‏نگرد، حس مى‏كند كه كتاب او داراى عصبیّت اموى و عثمانى است. البته احتمال مى‏دهم كه به جهتى ملاحظه مى‏كرده است. در قضایاى «یوم الدّار» كه جناب «عثمان» را مردم مصر و كوفه و بصره و مدینه و غیره كشتند، بعد از نقل روایات مختلف، مى‏گوید علّت این حادثه چیزهایى بود كه من آنها را ذكر نمى‏كنم: «لعلل»؛ علّتهایى دارد كه نمى‏خواهم بگویم. وقتى قضیه جناب «ابى‏ذر» را نقل مى‏كند و مى‏گوید معاویه جناب ابى‏ذر را سوار آن شتر بدون جهاز كرد و آن‏طور او را تا مدینه فرستاد و بعد هم به «ربذه» تبعید شد، مى‏نویسد چیزهایى اتّفاق افتاده است كه من نمى‏توانم بنویسم. حالا یا این است كه او واقعاً - به قول امروز ما - خودسانسورى داشته و یا این‏كه تعصّب داشته است. بالاخره او نه شیعه است و نه هواى تشیّع دارد؛ فردى است كه احتمالاً هواى اموى و عثمانى هم دارد. همه آنچه كه من از حالا به بعد نقل مى‏كنم، از ابن‏اثیر است.

 

 

 دانلود فایل صوتی


 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 آذر 1390 توسط فاطمه شیدا


درباره وبلاگ
آرشیو مطالب ترنّم انتظار
آخرین مطالب ترنّم انتظار
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
لوگوی دوستان

E-Mail Someone!

 

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service