تبلیغات
ترنّم انتظار

كد عكس تصادفی

                    ترنّم انتظار

یابن الحسن!
گر بیایی کُشدم شوق نیایی کُشدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی
***
اللهم ارنی الطلعة الرشیدة و الغرة الحمیدة...


چند مثال از خواص: خواص در این پنجاه سال چگونه شدند كه كار به این‏جا رسید؟ من دقّت كه مى‏كنم، مى‏بینم همه آن چهار چیز تكان خورد: هم عبودیّت، هم معرفت، هم عدالت، هم محبّت. این چند مثال را عرض مى‏كنم كه عین تاریخ است.

«سعیدبن عاص» یكى از بنى‏امیّه و قوم و خویش عثمان بود. بعد از «ولیدبن‏عقبةبن‏ابى‏معیط» - همان كسى كه شما فیلمش را در سریال امام علىعلیه‏السّلام دیدید؛ همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او - «سعیدبن عاص» روى كار آمد، تا كارهاى او را اصلاح كند. در مجلس او، فردى گفت كه «مااجود طلحة؟»؛ «طلحةبن‏عبداللَّه»، چقدر جواد و بخشنده است؟ لابد پولى به كسى داده بود، یا به كسانى محبّتى كرده بود كه او دانسته بود. «فقال سعید ان من له مثل النشاستج لحقیق ان یكون جوادا». یك مزرعه خیلى بزرگ به نام «نشاستج» در نزدیكى كوفه بوده است - شاید همین نشاسته خودمان هم از همین كلمه باشد - در نزدیكى كوفه، سرزمینهاى آباد و حاصلخیزى وجود داشته است كه این مزرعه بزرگ كوفه، ملك طلحه صحابى پیامبر در مدینه بوده است. سعیدبن عاص گفت: كسى كه چنین ملكى دارد، باید هم بخشنده باشد! «واللَّه لو ان لى مثله» - اگر من مثل نشاستج را داشتم - «لاعاشكم اللَّه به عیشا رغداً»، گشایش مهمى در زندگى شما پدید مى‏آوردم؛ چیزى نیست كه مى‏گویید او جواد است! حال شما این را با زهد زمان پیامبر و زهد اوایل بعد از رحلت پیامبر مقایسه كنید و ببینید كه بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگى‏اى داشتند و به دنیا با چه چشمى نگاه مى‏كردند. حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به این‏جا رسیده است.
نمونه بعدى، جناب «ابوموسى اشعرى» حاكم بصره بود؛ همین ابوموساى معروف حكمیّت. مردم مى‏خواستند به جهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحریض كرد. در فضیلت جهاد و فداكارى، سخنها گفت. خیلى از مردم اسب نداشتند كه سوار شوند بروند؛ هر كسى باید سوار اسب خودش مى‏شد و مى‏رفت. براى این‏كه پیاده‏ها هم بروند، مبالغى هم درباره‏ى فضیلت جهادِ پیاده گفت؛ كه آقا جهادِ پیاده چقدر فضیلت دارد، چقدر چنین است، چنان است! آن‏قدر دهان و نفسش در این سخن گرم بود كه یك عدّه از آنهایى كه اسب هم داشتند، گفتند ما هم پیاده مى‏رویم؛ اسب چیست! «فحملوا الى فرسهم»؛ به اسبهایشان حمله كردند، آنها را راندند و گفتند بروید، شما اسبها ما را از ثواب زیادى محروم مى‏كنید؛ ما مى‏خواهیم پیاده برویم بجنگیم تا به این ثوابها برسیم! عدّه‏اى هم بودند كه یك خرده اهل تأمّل بیشترى بودند؛ گفتند صبر كنیم، عجله نكنیم، ببینیم حاكمى كه این‏طور درباره جهاد پیاده حرف زد، خودش چگونه بیرون مى‏آید؟ ببینیم آیا در عمل هم مثل قولش هست، یا نه؛ بعد تصمیم مى‏گیریم كه پیاده برویم یا سواره. این عین عبارت ابن‏اثیر است. او مى‏گوید: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد، «اخرج ثقله من قصره على اربعین بغلاً»؛ اشیاى قیمتى كه با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج كرد و به طرف میدان جهاد رفت! آن روز بانك نبود و حكومتها هم اعتبارى نداشت. یك وقت دیدید كه در وسط میدان جنگ، از خلیفه خبر رسید كه شما از حكومت بصره عزل شده‏اید. این همه اشیاى قیمتى را كه دیگر نمى‏تواند بیاید و از داخل قصر بردارد؛ راهش نمى‏دهند. هر جا مى‏رود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشیاى قیمتى او بود، كه سوار كرد و با خودش از قصر بیرون آورد و به طرف میدان جهاد برد! «فلمّا خرج تتعله بعنانه»؛ آنهایى كه پیاده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را گرفتند. «و قالو احملنا على بعض هذا الفضول»؛ ما را هم سوار همین زیادیها كن! اینها چیست كه با خودت به میدان جنگ مى‏برى؟ ما پیاده مى‏رویم؛ ما را هم سوار كن. «وارغب فى المشى كما رغبتنا»؛ همان گونه كه به ما گفتى پیاده راه بیفتید، خودت هم قدرى پیاده شو و پیاده راه برو. «فضرب القوم بسوطه»؛ تازیانه‏اش را كشید و به سر و صورت آنها زد و گفت بروید، بیخودى حرف مى‏زنید! «فتركوا دابة فمضى»، از اطرافش پراكنده و متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل نكردند. به مدینه پیش جناب عثمان آمدند و شكایت كردند؛ او هم ابوموسى را عزل كرد. اما ابوموسى یكى از اصحاب پیامبر و یكى از خواص و یكى از بزرگان است؛ این وضع اوست!

مثال سوم:

«سعدبن ابى‏وقّاص» حاكم كوفه شد. او از بیت‏المال قرض كرد. در آن وقت، بیت‏المال دست حاكم نبود. یك نفر را براى حكومت و اداره امور مردم مى‏گذاشتند، یك نفر را هم رئیس دارایى مى‏گذاشتند كه او مستقیم به خودِ خلیفه جواب مى‏داد. در كوفه، حاكم «سعدبن ابى‏وقّاص» بود؛ رئیس بیت‏المال، «عبداللَّه‏بن مسعود» كه از صحابه خیلى بزرگ و عالى مقام محسوب مى‏شد. او از بیت‏المال مقدارى قرض كرد - حالا چند هزار دینار، نمى‏دانم - بعد هم ادا نكرد و نداد. «عبداللَّه‏بن‏مسعود» آمد مطالبه كرد؛ گفت پول بیت‏المال را بده. «سعدبن ابى‏وقّاص» گفت ندارم. بینشان حرف شد؛ بنا كردند با هم جار و جنجال كردن. جناب «هاشم‏بن عتبةبن‏ابى‏وقّاص» - كه از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السّلام و مرد خیلى بزرگوارى بود - جلو آمد و گفت بد است، شما هر دو از اصحاب پیامبرید، مردم به شما نگاه مى‏كنند. جنجال نكنید؛ بروید قضیه را به گونه‏اى حل كنید. «عبداللَّه مسعود» كه دید نشد، بیرون آمد. او به هر حال مرد امینى است. رفت عدّه‏اى از مردم را دید و گفت بروید این اموال را از داخل خانه‏اش بیرون بكشید - معلوم مى‏شود كه اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او هم یك عدّه دیگر را فرستاد و گفت بروید و نگذارید. به خاطر این كه «سعدبن‏ابى‏وقّاص»، قرض خودش به بیت‏المال را نمى‏داد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا «سعدبن ابى‏وقّاص» از اصحاب شوراست؛ در شوراى شش نفره، یكى از آنهاست؛ بعد از چند سال، كارش به این‏جا رسید. ابن‏اثیر مى‏گوید: «فكان اول مانزغ به بین اهل الكوفه»؛ این اوّل حادثه‏اى بود كه در آن، بین مردم كوفه اختلاف شد؛ به خاطر این‏كه یكى از خواص، در دنیاطلبى این‏طور پیش رفته است و از خود بى‏اختیارى نشان مى‏دهد!

ماجراى دیگر: مسلمانان رفتند، افریقیه - یعنى همین منطقه تونس و مغرب - را فتح كردند و غنایم را بین مردم و نظامیان تقسیم نمودند. خمس غنایم را باید به مدینه بفرستند. در تاریخ ابن‏اثیر دارد كه خمس زیادى بوده است. البته در این‏جایى كه این را نقل مى‏كند، آن نیست؛ اما در جاى دیگرى كه داستان همین فتح را مى‏گوید، خمس مفصلى بوده كه به مدینه فرستاده‏اند. خمس كه به مدینه رسید، «مروان بن حكم» آمد و گفت همه‏اش را به پانصدهزار درهم مى‏خرم؛ به او فروختند! پانصدهزار درهم، پول كمى نبود؛ ولى آن اموال، خیلى بیش از اینها ارزش داشت. یكى از مواردى كه بعدها به خلیفه ایراد مى‏گرفتند، همین حادثه بود. البته خلیفه عذر مى‏آورد و مى‏گفت این رَحِم من است؛ من «صله رَحِم» مى‏كنم و چون وضع زندگیش هم خوب نیست، مى‏خواهم به او كمك كنم! بنابراین، خواص در مادیّات غرق شدند.

ماجراى بعدى: «استعمل الولید بن عقبةبن‏ابى‏معیط على الكوفه»؛ «ولیدبن عقبة» را - همان ولیدى كه باز شما مى‏شناسیدش كه حاكم كوفه بود - بعد از «سعدبن ابى وقّاص» به حكومت كوفه گذاشت. او هم از بنى‏امیّه و از خویشاوندان خلیفه بود. وقتى كه وارد شد، همه تعجّب كردند؛ یعنى چه؟ آخر این آدم، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون ولید، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! این ولید، همان كسى است كه آیه‏ى شریفه «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبیّنوا» درباره اوست. قرآن اسم او را «فاسق» گذاشته است؛ چون خبرى آورد و عدّه‏اى در خطر افتادند و بعد آیه آمد كه «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبیّنوا»؛ اگر فاسقى خبرى آورد، بروید به تحقیق بپردازید؛ به حرفش گوش نكنید.آن فاسق، همین «ولید» بود. این، متعلّق به زمان پیامبر است. معیارها و ارزشها و جابه‏جایى آدمها را ببینید! این آدمى كه در زمان پیامبر، در قرآن به نام «فاسق» آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز مى‏خواندند، در كوفه حاكم شده است! هم «سعدبن ابى وقّاص» و هم «عبداللَّه بن مسعود». هر دو تعجّب كردند! «عبداللَّه‏بن مسعود» وقتى چشمش به او افتاد، گفت من نمى‏دانم تو بعد از این كه ما از مدینه آمدیم، آدم صالحى شدى یا نه! عبارتش این است: «ماادرى اصلحت بعدنا ام فسد النّاس»؛ تو صالح نشدى، مردم فاسد شدند كه مثل تویى را به عنوان امیر به شهرى فرستادند! «سعدبن‏ابى‏وقّاص» هم تعجّب كرد؛ منتها از بُعد دیگرى. گفت: «اكست بعدنا ام حمقنا بعدك»؛ تو كه آدم احمقى بودى، حالا آدم باهوشى شده‏اى، یا ما این‏قدر احمق شده‏ایم كه تو بر ما ترجیح پیدا كرده‏اى؟! ولید در جوابش برگشت گفت: «لاتجز عنّ ابااسحق»؛ ناراحت نشو «سعدبن ابى وقّاص»، «كل ذلك لم یكن»؛ نه ما زیرك شده‏ایم، نه تو احمق شده‏اى؛ «وانّما هوالملك»؛ مسأله، مسأله پادشاهى است! - تبدیل حكومت الهى، خلافت و ولایت به پادشاهى، خودش داستان عجیبى است - «یتغدّاه قوم و یتعشاه اخرون»؛ یكى امروز متعلّق به اوست، یكى فردا متعلّق به اوست؛ دست به دست مى‏گردد. «سعدبن‏ابى‏وقّاص»، بالأخره صحابى پیامبر بود. این حرف براى او خیلى گوشخراش بود كه مسأله، پادشاهى است. «فقال سعد: اراكم جعلتموها ملكاً»؛ گفت: مى‏بینیم كه شما قضیه خلافت را به پادشاهى تبدیل كرده‏اید! یك وقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت: «أملك انا ام خلیفه؟»؛ به نظر تو، من پادشاهم یا خلیفه؟ سلمان، شخص بزرگ و بسیار معتبرى بود؛ از صحابه عالى‏مقام بود؛ نظر و قضاوت او خیلى مهم بود. لذا عمر در زمان خلافت، به او این حرف را گفت. «قال له سلمان»، سلمان در جواب گفت: «ان انت جبیت من ارض المسلمین درهماً او اقلّ او اكثر»؛ اگر تو از اموال مردم یك درهم، یا كمتر از یك درهم، یا بیشتر از یك درهم بردارى، «و وضعته فى غیر حقّه»؛ نه این‏كه براى خودت بردارى؛ در جایى كه حقّ آن نیست، آن را بگذارى، «فانت ملك لا خلیفة»، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود و دیگر خلیفه نیستى. او معیار را بیان كرد. در روایت «ابن اثیر» دارد كه «فبكا عمر»؛ عمر گریه كرد. موعظه عجیبى است. مسأله، مسأله خلافت است. ولایت، یعنى حكومتى كه همراه با محبّت، همراه با پیوستگى با مردم است، همراه با عاطفه نسبت به آحاد مردم است، فقط فرمانروایى و حكمرانى نیست؛ اما پادشاهى معنایش این نیست و به مردم كارى ندارد. پادشاه، یعنى حاكم و فرمانروا؛ هر كار خودش بخواهد، مى‏كند.
اینها مال خواص بود. خواص در مدّت این چند سال، كارشان به این‏جا رسید. البته این مربوط به زمان «خلفاى راشدین» است كه مواظب بودند، مقیّد بودند، اهمیت مى‏دادند، پیامبر را سالهاى متمادى درك كرده بودند، فریاد پیامبر هنوز در مدینه طنین‏انداز بود و كسى مثل على‏بن‏ابى‏طالب علیه‏السّلام در آن جامعه حاضر بود. بعد كه قضیه به شام منتقل شد، مسأله از این حرفها بسیار گذشت. این نمونه‏هاى كوچكى از خواص است. البته اگر كسى در همین تاریخ «ابن اثیر»، یا در بقیه تواریخِ معتبر در نزد همه برادران مسلمان ما جستجو كند، نه صدها نمونه كه هزاران نمونه از این قبیل هست.
طبیعى است كه وقتى عدالت نباشد، وقتى عبودیّت خدا نباشد، جامعه پوك مى‏شود؛ آن وقت ذهنها هم خراب مى‏شود. یعنى در آن جامعه‏اى كه مسأله ثروت‏اندوزى و گرایش به مال دنیا و دل بستن به حُطام دنیا به این‏جاها مى‏رسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردم معارف مى‏گوید «كعب الاحبار» است؛ یهودى تازه مسلمانى كه پیامبر را هم ندیده است! او در زمان پیامبر مسلمان نشده است، زمان ابى‏بكر هم مسلمان نشده است؛ زمان عمر مسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنیا رفت! بعضى «كعب الاخبار» تلفّظ مى‏كنند كه غلط است؛ «كعب الاحبار» درست است. احبار، جمع حبر است. حبر، یعنى عالمِ یهود. این كعب، قطب علماى یهود بود، كه آمد مسلمان شد؛ بعد بنا كرد راجع به مسائل اسلامى حرف زدن! او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابى‏ذر وارد شد؛ چیزى گفت كه ابى‏ذر عصبانى شد و گفت كه تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مى‏گویى؟! ما این احكام را خودمان از پیامبر شنیده‏ایم.
وقتى معیارها از دست رفت، وقتى ارزشها ضعیف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنیاطلبى و مال‏دوستى بر انسانهایى حاكم شد كه عمرى را با عظمت گذرانده و سالهایى را بى‏اعتنا به زخارف دنیا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظیم را بلند كنند، آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنین كسى سررشته‏دار امور معارف الهى و اسلامى مى‏شود؛ كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مى‏گوید؛ نه آنچه كه اسلام گفته است؛ آن وقت بعضى مى‏خواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقه‏دار مقدّم كنند!
این مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم كه دنباله‏رو خواصند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حركت مى‏كنند. بزرگترین گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، این است كه انحرافشان موجب انحراف بسیارى از مردم مى‏شود. وقتى دیدند سدها شكست، وقتى دیدند كارها برخلاف آنچه كه زبانها مى‏گویند، جریان دارد و برخلاف آنچه كه از پیامبر نقل مى‏شود، رفتار مى‏گردد، آنها هم آن طرف حركت مى‏كنند.
و اما یك ماجرا هم از عامّه مردم: حاكم بصره به خلیفه در مدینه نامه نوشت مالیاتى كه از شهرهاى مفتوح مى‏گیریم، بین مردم خودمان تقسیم مى‏كنیم؛ اما در بصره كم است، مردم زیاد شده‏اند؛ اجازه مى‏دهید كه دو شهر اضافه كنیم؟ مردم كوفه كه شنیدند حاكم بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خلیفه گرفته است، سراغ حاكمشان آمدند. حاكمشان كه بود؟ «عمّار بن یاسر»؛ مرد ارزشى، آن‏كه مثل كوه، استوار ایستاده بود. البته از این قبیل هم بودند - كسانى كه تكان نخورند - اما زیاد نبودند. پیش عمّار یاسر آمدند و گفتند تو هم براى ما این‏طور بخواه و دو شهر هم تو براى ما بگیر. عمّار گفت: من این كار را نمى‏كنم. بنا كردند به عمّار حمله كردن و بدگویى كردن. نامه نوشتند، بالاخره خلیفه او را عزل كرد!

شبیه این ماجرا براى ابى‏ذر و دیگران هم اتّفاق افتاد. شاید خود «عبداللَّه ‏بن ‏مسعود» یكى از همین افراد بود. وقتى كه رعایت این سررشته‏ها نشود، جامعه از لحاظ ارزشها پوك مى‏شود. عبرت، این‏جاست.

عزیزان من! انسان این تحوّلات اجتماعى را دیر مى‏فهمد؛ باید مراقب بود. تقوا یعنى این. تقوا یعنى آن كسانى كه حوزه حاكمیتشان شخص خودشان است، مواظب خودشان باشند. آن كسانى هم كه حوزه حاكمیتشان از شخص خودشان وسیعتر است، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب دیگران باشند. آن كسانى كه در رأسند، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كلّ جامعه باشند كه به سمت دنیاطلبى، به سمت دل بستن به زخارف دنیا و به سمت خودخواهى نروند. این معنایش آباد نكردن جامعه نیست؛ جامعه را آباد كنند و ثروتهاى فراوان به وجود آورند؛ اما براى شخص خودشان نخواهند؛ این بد است. هر كس بتواند جامعه اسلامى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد، ثواب بزرگى كرده است. این كسانى كه بحمداللَّه توانستند در این چند سال كشور را بسازند، پرچم سازندگى را در این كشور بلند كنند، كارهاى بزرگى را انجام دهند، اینها كارهاى خیلى خوبى كرده‏اند؛ اینها دنیاطلبى نیست. دنیاطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد؛ براى خود حركت كند؛ از بیت‏المال یا غیر بیت‏المال، به فكر جمع كردن براى خود بیفتد؛ این بد است. باید مراقب باشیم. همه باید مراقب باشند كه این‏طور نشود. اگر مراقبت نباشد، آن وقت جامعه همین‏طور بتدریج از ارزشها تهیدست مى‏شود و به نقطه‏اى مى‏رسد كه فقط یك پوسته ظاهرى باقى مى‏ماند. ناگهان یك امتحان بزرگ پیش مى‏آید - امتحان قیام ابى‏عبداللَّه - آن وقت این جامعه در این امتحان مردود مى‏شود!
گفتند به تو حكومت رى را مى‏خواهیم بدهیم. رىِ آن وقت، یك شهر بسیار بزرگ پُرفایده بود. حاكمیت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز استانداران ما یك مأمور ادارى هستند؛ حقوقى مى‏گیرند و همه‏اش زحمت مى‏كشند. آن زمان این‏گونه نبود. كسى كه مى‏آمد حاكم شهرى مى‏شد، یعنى تمام منابع درآمد آن شهر در اختیارش بود؛ یك مقدار هم باید براى مركز بفرستد، بقیه‏اش هم در اختیار خودش بود؛ هر كار مى‏خواست، مى‏توانست بكند؛ لذا خیلى برایشان اهمیت داشت. بعد گفتند اگر به جنگ حسین‏بن‏على علیه‏السّلام نروى، از حاكمیت رى خبرى نیست. این‏جا یك آدم ارزشى، یك لحظه فكر نمى‏كند؛ مى‏گوید مرده‏شوى رى را ببرند؛ رى چیست؟ همه دنیا را هم به من بدهید، من به حسین‏بن‏على علیه‏السّلام اخم هم نمى‏كنم؛ من به عزیز زهرا، چهره هم درهم نمى‏كشم؛ من بروم حسین‏بن‏على علیه‏السّلام و فرزندانش را بكشم كه مى‏خواهید به من رى بدهید؟! آدمى كه ارزشى باشد، این‏طور است؛ اما وقتى كه درون تهى است، وقتى كه جامعه، جامعه دور از ارزشهاست، وقتى كه آن خطوط اصلى در جامعه ضعیف شده است، دست و پا مى‏لغزد؛ حالا حدّاكثر یك شب هم فكر مى‏كند؛ خیلى حِدّت كردند، یك شب تا صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند! اگر یك سال هم فكر كرده بود، باز هم این تصمیم را گرفته بود. این، فكر كردنش ارزشى نداشت. یك شب فكر كرد، بالاخره گفت بله، من ملك رى را مى‏خواهم! البته خداى متعال همان را هم به او نداد. آن وقت عزیزان من! فاجعه كربلا پیش مى‏آید.
در این‏جا یك كلمه راجع به تحلیل حادثه عاشورا بگویم و فقط اشاره‏اى بكنم. كسى مثل حسین‏بن‏علىعلیه‏السّلام كه خودش تجسّم ارزشهاست، قیام مى‏كند، براى این‏كه جلوِ این انحطاط را بگیرد؛ چون این انحطاط مى‏رفت تا به آن‏جا برسد كه هیچ چیز باقى نماند؛ كه اگر یك وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند، چیزى در دستشان نباشد. امام حسین علیه‏السّلام مى‏ایستد، قیام مى‏كند، حركت مى‏كند و یك‏تنه در مقابل این سرعت سراشیب سقوط قرار مى‏گیرد. البته در این زمینه، جان خودش را، جان عزیزانش را، جان على اصغرش را، جان على اكبرش را و جان عباسش را فدا مى‏كند؛ اما نتیجه مى‏گیرد. ...
تبلیغات دشمن علیه ملت ایران، هر از گاهى یك بار اوج مى‏گیرد. مخصوص امروز هم نیست؛ حرفها هم حرفهاى تازه‏اى نیست. شاید الان پانزده، شانزده سال است كه دشمنان این ملت و دشمنان این انقلاب، جمهورى اسلامى را به همان چیزهایى متّهم مى‏كنند كه امروز هم متّهم مى‏كنند. فرقى كه كرده است، این است كه آن روز كلّیاتى را مى‏گفتند، ما تحلیل مى‏كردیم و مى‏گفتیم منظورشان این است؛ امروز خودشان به همان چیزى كه ما آن روز تحلیل مى‏كردیم، تصریح مى‏كنند! سالهاى متمادى گفتند كه ایران از تروریسم حمایت مى‏كند؛ ما مى‏گفتیم كه مقصود آنها كه مى‏گویند «دولت ایران از تروریسم حمایت مى‏كند»، این است كه ما از مبارزان فلسطینى حمایت مى‏كنیم. این را مى‏گویند «حمایت از تروریسم»! ...

امریكا طرفدار صهیونیستهاست و ما طرفدار فلسطینیها؛ كدام طرفدار تروریست هستیم؟! با انصافهاى دنیا بگویند. این را مى‏گویند «طرفدارى ایران و دولت ایران و ملت ایران از تروریسم»!

نه آقا! این معنایش این است كه ملت ایران حاضر نیست این قلدرى را كه امریكا به‏خرج مى‏دهد، قبول كند. مى‏خواهند باطلى را حمایت كنند؛ مى‏خواهند همه دنیا از آن باطل حمایت كنند و همه این را حق بدانند و متأسفانه خیلی ها در دنیا قبول كردند؛ ولى ملت ایران قبول نمى‏كند. ملت ایران شجاع است. ملت ایران ایستاده است. خیال نكنند این حرف، حرف یك نفر، یا حرف جمعى در ایران است.
بى‏عقلها مى‏گویند ما مى‏خواهیم تبلیغات كنیم، فلان كنیم، چه كنیم؛ براى این‏كه مى‏خواهیم با فلانى –باعلى خامنه‏اى- مبارزه كنیم! این هم یك خطاى دیگر، این هم یك اشتباه دیگر در تحلیل! خیال مى‏كنند كه این حرفها، حرفهاى یك نفر است؛ نه آقا! امروز در ایران، همه همین را مى‏گویند؛ رئیس جمهور عزیز ما هم همین را مى‏گوید؛ دولت خدمتگزار هم همین را مى‏گوید؛ مجلس شوراى اسلامى هم همین را مى‏گوید؛ مسؤولان كشور هم همین را مى‏گویند؛ علما هم همین را مى‏گویند؛ آحاد ملت هم همین را مى‏گویند؛ اختلافى نیست. تهمت ها و اهانت ها به ملت ایران، به جایى نخواهد رسید.
استكبار در این مبارزه، طَرْفى نخواهد بست. هنوز هم اشتباه مى‏كنند. یك بار در قضیه انقلاب اشتباه كردند، اثرش را دیدند؛ یك بار هم در قضیه جنگ تحمیلى اشتباه كردند، نتیجه‏اش را دیدند؛ یك بار هم در قضایاى بعد از جنگ اشتباه كردند، نتیجه‏اش را دیدند؛ یك بار دیگر حالا دارند اشتباه مى‏كنند، باز هم نتیجه‏اش را خواهند دید.
در این كشور، پرچم اسلام و پرچم انقلاب بلند است و نام امام زنده و جاودانه است. ارزشهاى این كشور براى این ملت، براى این جوانان و براى این آحاد عظیم، همان ارزشهایى است كه به آنان عزّت داده و ملت ایران را عزیز و بزرگ كرده و نیروهایش را زنده كرده است؛ راه آنها را به سوى آینده، روشن و همواره كرده است و ان‏شاءاللَّه به سوى این آینده پیش خواهند رفت.
البته همان‏طور كه عرض كردیم، اینها موسمى است. هر گاهى به مناسبتى جنجالى مى‏كنند؛ اما باز مى‏بینند فایده‏اى ندارد! مدتى مى‏مانند، باز دوباره شیطان آنها را وسوسه مى‏كند! ما هم كار خودمان را مى‏كنیم. ملت ایران هم مشغول حركت خودش در این راه و در این مسیر است و ان‏شاءاللَّه خداى متعال روزبه‏روز بیشتر او را توفیق خواهد داد./ح

بیانات مقام معظم رهبرى(مدّظله العالى) در دیدار با نیروهاى مقاومت بسیج

 دانلود فایل صوتی





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 آذر 1390 توسط فاطمه شیدا


درباره وبلاگ
آرشیو مطالب ترنّم انتظار
آخرین مطالب ترنّم انتظار
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
لوگوی دوستان

E-Mail Someone!

 

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service